شکوفا “به مهربانی”
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۷
تحصیل حق کودکان است
تیر ۳, ۱۳۹۷
نمایش همه

دراز کشیده بود توی پشت بام خانه و ستاره ها را نگاه می کرد اینجا تنها جای خانه است که از در رو دیوارش غم نمی بارد.

چون در و دیوار ندارد سقف هم ندارد که خرابی اش توی چشم بزند.

امیرعلی ۱۰ ساله است و مرد این خانه.

دلش گرفته و احساس می کند ۳۰ ساله است از همان کودکی هم بیش تر از همسن و سال هایش متوجه دنیای اطرافش بود.

دلش به حال مادرش می سوزد به حال پدرش هم. مهربان است اما بیماری سختی دارد که نمی گذارد پدر خوبی باشد مادر هم آنقدر مشغول پرستاری از اوست، که گاهی بچه ها را فراموش می کند.

امیرعلی هر شب با این فکر ها به خواب می رود به نداری ها و ناراحتی های مادرش فکر می کند.

به بی قراری های خواهرش در این خانه نا به سامان …………

در خانه باز می شود امیر علی پشت سر مادر و خواهر وارد خانه که دیگر چیزی از خانه بودنش باقی نمانده است می شود. خیلی وقت بود سرخاک نرفته بودند ولی باز هم میلی به رفتن نداشت، وسط این همه بدبختی پدر خوشبخت تر است که دیگر نیست.

حوصله کسی را ندارد، پشت بام هم دیگر جای رفتن نیست. کار هم که ندارد، هر جا رفته بعد مدتی بیرون آمده، خوب کاری که بلد نیست. از مادر و خواهرش شرمنده است کاری نمی تواند بکند، تحمل دیدنشان را ندارد.

نیمه شب همان یک دست لباس اضافه ای که دارد را در کیسه ای می چپاند و می رود. با صدای بسته شدن در مادر و خواهر چشمشان را باز می کنند می دانند امیرعلی برنمی گردد. هر سه اشک می ریزند.

اشک هایش بیدارش می کند ترسیده است. از خودش بدش آمده ….

گریه چشم هایش را سنگین می کند دوباره به خواب می رود.

در کارگاه جوشکاری را می بندد. در مسیر نان می خرد و احوالپرسی کنان طول محله را طی می کند.

کلید می اندازد در را باز کند، مادر با لبخندی گرم در را باز می کند، صدای پایش را شناخته، هنوز چایی دم نکشیده خواهرش هم از راه می رسد.

دفتر و کتاب و مقنعه را روی زمین می اندازد و ولو می شود کنار امیرعلی که از خستگی پهن زمین است.

هر دو خسته اند ولی خندان. مادر با سینی چای می آید و صدایشان می زند. صدای مادر بیدارش می کند با لبخند چشم باز می کند، بازهم خواب دیده.

یادش می آید دیروز مدیر مدرسه او را صدا کرد و گفت: یک نفر اومده بود اینجا سراغ بچه های باهوش مدرسه رو می گرفت مثل اینکه یه موسسه ای هست که بچه های زرنگی مثل تو رو کمک می کنه. یادش رفته بود به مادرش بگوید.

خواب زیبایش تعبیر می شود؟ فریاد می زند آهااااان همینه.

به مهربانی به مهارت آموزی دانش آموزان هم فکر کرده است.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *